تبليغاتX
...و ناتوانی این دست های سیمانی

اگر بخوام درست  بنویسم مطمئنا تا شب باید بنویسم...فقط خواستم که بگویم هستم.... همین دووورها ....

حافظ نبوده ای که بخوانی مرا "نبات"

- یا نقش چشم های مرا روی بوم هات-

- طرحی زنی ، وَ بعد من اسطوره ای شوم..

حیف از منی که این همه زن بوده ام برات...

 

۱*حس تابستانیه خوبی دارم..

۲* و درس های نخوانده!

۳*این رباعی هم همین روزها بر زبانم جاری شد..با دیدن زنی که...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:52 توسط میترا فردوسی |

شاید ما زیادی بدبینیم .آره ما زیادی بدبینیم.باید با همه چیز بازی کرد..سر به سر زمان گذاشتنم عالمی داره ..هی داره بهت میگه یه هفته دیگه تمومه و تو هنوز کلی کار توی این یه هفته داری که باید انجام بدی..یکیش یه نشست بررسی طنز معاصر ایرانه که با همکاری بچه های دیگه ی کانون شعر و ادب دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران قراره یکشنبه برگزار کنیم...هماهنگیاش سخت بود اما هم اینکه صدای بعضی از بزرگان مثل:جواد مجابی/علی دهباشی(سردبیر فصلنامه ی بخارا)/منوچهر احترامی/هوشنگ مرادی کرمانی/رویا صدر و.... رو بشنوی یا به دیدنشون بری خودش خستگی رو از تن آدم در می آره.. 

بگذریم

برای سرگرم کردن خودم و فرار از فکر کردن به بعضی موضوعات این هفته چند تا کتاب خوندم  و چند تا فیلم دیدم..که واقعا عالی بود.

یکیش که هم کوچیک تر از همه و در عوض دلچسب ترینشون بود

"دیوانه بازی" کریستین بوبن بود.این جمله اش جدای از اینکه قبولش دارم یا نه  ..خیلی بهم چسبید:

"می دانید خانواده یعنی چه؟
یعنی ترکیبی از آب چشمه و آب گندیده. بچه وقتی در آن می ماند چاره ای ندارد که راهش را بکشد و برود: دیگر برایش ممکن نیست حرف هایش را به خانواده بفهماند چون: زیادی او را می شناسند و در عین حال دیگر نمی شناسندش."
 
به نظرم از جمله کتابایی که روح عریان یک نویسنده داره با آدم حرف می زنه .حتما بخونیدش
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:29 توسط میترا فردوسی |

آخر به چه درد می خورد که همیشه در همین جملات تکراری به هم می رسیم..همیشه از همین چراهای ناچار به اما های بسیار می رسیم

همیشه اخر قصه مان کسانی هستند که ته همه ی قصه های جهان را می دانند..و کلاغی که همیشه راه خانه اش را بلد است..

ما هیچ چیز تازه ای نداریم .این را خوب می دانم..بیهوده در انتظار معجزه ایم.

پ.ن۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته ام ...خسته ام از همین ساعت حدود ۵ که می ایستد و تکان نمی خورد از سر جایش ..از نمی دانم های بسیار ...از حوصله کم...از...

پ.ن ۲

ــــــــــــــــــــــــــ

باید از سر خط شروع کنم ..یاد معلم کلاس اولم به خیر ..همیشه می گذاشت از سر خط شروع کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:59 توسط میترا فردوسی |

داشت به سرعت از خیابونه همیشگی مثل همیشه می گذشت.. با خنده ای بر لب که انگار از همیشه بی روحتر می نمود..با اعتماد به نفس از وجود چیز مهم و امنی که با خودش داشت… دستش رو محکم گذاشته بود روی چیزی که توی جیبش بود.همون چیزی که مامانش داده بود بهش، و او هم قول داده بود که حتما مراقبش باشه.. با خودش فکر می کرد اگه بیفته چی؟ اگه یکی از همین روزا حواسش نباشه و از جیبش بیفته توی جوب چی؟ داشت با خودش می گفت در اینجا که امکان پرت شدن حواس ت همیشه وجود داره فکر کردن به این چیزا واقعا لازمه.

بارون می بارید..روی سنگ فرشا ، روی تک تک درختا، روی گونه های سرما زده ی او…

لذت از باریدن بارون مثل یه اسب وحشی توی پاهش می دوید..حس کرد باید خیابونو تا آخر بدوه ..بی هیچ مکثی…سعی کرد به هیچ چیز جز دویدن فکر نکنه…دوید دوید دوید

مغرور از کنار ادمایی که هر کدومشون سرگرم خودش بود رد شد …احساس سبکی می کرد..احساس زیستن …یاد مادرش افتاد که همیشه وقت باریدن میگفت خدا رو شکر کن…یاد خدا افتاد…با ارامشی همیشگی دستش رو برد به طرف جیبش تا مطمئن شه که اون هنوزم اون جاس..قطرات بارون هنوز به صورتش می خورد…دستشو در جیبش فرو کرد…انگار که سر جا خشکش زده باشه همون جا ایستاد…جیبش خالی بود … به سرش زد که از راهی که اومده برگرده ..با تمام حواس توی جوها /پیاده رو ها /روی سنگ فرش ها /توی دست عابرا رو نگاه می کرد …نبود..انگار اصلا همچین چیزی وجود نداشته…سرش پر از سوالای مختلف شده بود... با خودش فکر کرد که کجا می تونه افتاده باشه…یعنی کی خدامو بر داشته؟ جواب مامانمو چی بدم…از اون گذشته احساس نا امنی خودمو چه کار کنم؟…مگه بی خدا میشه؟من که خیلی مواظبش بودم..

حالا اون مونده بود و احساس شرم از اینکه در جواب مردم بگه که مواظب خداش نبوده و اونو انداخته یه جایی .. که حالا تو این شهر شلوغ بی در و پیکر با چه اطمینانی زندگی می کنه..دیگه نمی تونست وقتی می رسید خونه و روی تختش می نشست اونو از توی جیبش بیرون بیاره و بذاره روی میز روبروشو باهاش دردو دل کنه ،حرف بزنه و ازش کمک بخواد و یا نمیدونم تشکر کنه...انگار هیچ جایگزینی نمی تونست به جاش بذاره...

به همین راحتی از همه چی تهی شده بود از چیزایی که جزو او نبودن... از احساسات و اعتقاداتی که با افتادن اون از جیبش انگار همشون محو شده بودن...

باید به فکر چاره ای می بود...باید این بار که بر می گشت خونه از مادرش یه دونه دیگه می گرفت ...یه محکم ترشو که بشه انداخت توی گردنش ...از بیرون اونو روی قلبش بذارش و هیچ وقت دیگه گم نشه ..نه خودش نه اون.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:28 توسط میترا فردوسی |

 

 

گاهي به درخت ها غبطه مي خورم كه همه ي فصول را زندگي مي كنند به ناچار... به اينكه سر جايشان ایستاده اند و هيچ وقت گم نمي شوند...من اما گم شده ام..

گم شدن در چيزي شبيه زمان، سر خوردن از شكاف ظريف تاريخ ودرست افتادن در دست هاي امن سالي كه هنوز طفلي چند روزه است.. مردَدَم  ،  دير زمانيست نشسته ايم رو به روي آبروي ريخته ي اين سالها و غرق شده ايم در پوسته ي زندگي كه ايمان مان را  مي بلعد و  آخر سر تفمان مي كند به صورت  اين دنيا...

گم شده ام  مثل بچه اي كه سرگرم بازي شده و دست مادرش ديگر در دستش نيست.. چه اهميت دارد در كدام چهارراه دست مادرش را رها كرده باشد ؟ چه اهميت دارد كه چرا مي گريد؟

وقتي همه چيز تقصير خودت باشد، گم شدن ديگر دليل خوبي براي گريستن نيست ...

لبخند مي زنم حالا و مي دانم كه هيچ چيز سر جايش نيست..به گمانم در اين دنيا  كه هيچ چيزش سر حساب نيست ،تنها حساب عشق درست از كار در مي ايد...بايد كه عاشق بود..بايد...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:42 توسط میترا فردوسی |

 

 

۱-ا نتخابات هم که تموم شد به سلامتی!!

بحث در مورد حواشیش هم _(مثل اینکه دخترایی با موهای بلوند و آرایش 60 قلم رو که تا حالا جزو شهروندان به حساب نمی اوردنو را به را از کوچه و خیابون جمشون می کردن ،حالا چون دارن رای می دن شدن شهروند این مملکت و تو تلویزیون نشونشون میدن وباهاشون مصاحبه میکنن )_ باشه واسه یه وقت دیگه.

2- از این مسئله که چند روزی حواس همه رو به خودش جلب کرده که بگذریم، این روزا بیش تر از پیش هوش شعر خوندن و گفتن میکنم...به گمونم ماله حال و هوای عیده..یا شاید بوی بهار نارنجی که به زور از لای پنجره میاد تو اتاق ودر تک تک سلول های ریه هام تکثیر می شه..

3- حواسم نیست همین جور خیره شدم به ماهیای توی تنگ و دارم فکر میکنم.

نمی دونم ..انگار باورم نمیشه چن روز دیگه عیده و...نمی دونم باید خوشحال باشم از تموم شدن این سال و آغاز سال جدید یا نه ؟!

اما احساس خوبی دارم با این حال...داشتم فکر می کردم باید سال جالبی باشه ...از تضاد خوشم میاد و امسال از اولش  با یه تضاد شروع میشه: با یه 7 و یه 8...دو عدد متضاد و در عین حال همراه...سال 87 مبارک

.

.

.

.

.  

.

روز خواهد شد

فردا،

سرخوشانه،

با آسماني روشن.

اندوه بار نيست

نه،

زيباست زندگي.

فرزانه باش قلب من!

خسته اي تو،

چقدر درمانده،

چه کند ميزني

کند تر از پيش....

من،اما هنوز ميگويم،

زندگي بي مرگ و جاودانه از روح ماست

 

                                                                      "آنا آخماتوا"

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:26 توسط میترا فردوسی |

 

شاید بعضی ها خیال کنند که ما یک ذره بی ایمانیم..اما من شک دارم ..چه ایمانی بالاتر از این که ادم به شوخی های خدا بخندد؟!   مخصوصا به شوخی های خنکش..

"چه روزهای خوشی"

ساموئل بکت   

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:18 توسط میترا فردوسی |

 

امروز روز آخر بهمن است...

در روز 24 بهمن 1345 بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت..فروغ را می گویم..گفته بود که همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد..باید برای روزنامه تسلیتی بفرستی..

ـ تجربه ای ناب بود در شاعرانگی.. کلامش همیشگی یٍ یک زن بود بی هیچ کم و کاست...به احترامش سطر های بعدی را سکوت می کنم...۱    ....        ۲  ......        ۳...... :

...................................

..............

                                 .............................................

..............................................................................................

......................................................................

............

    ......................................

...............

...........................................................

............................................

........................................................................................................................

. . .!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط میترا فردوسی |

به سلامتی سی و یکمین رئیس دانشگاهمونم مشخص شد...تبریک..؟!   آره فکر کنم تبریک...

اميد وارم دانشگاه تهران بتونه با تصميمات فرهاد رهبر پيشرف كنه..

 

رهبر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:15 توسط میترا فردوسی |

دیروز یه اس ام اس به دستم رسيد كه خيلي شوكه و البته عصباني شدم...گذاشتم اين عصبانيت فرو بشينه تا ...

متن پيام اين بود:

"ساعتی قبل خبرگزاری فارس در خبري اعلام کرد نشریه زنان به دلیل آنچه که به مخاطره انداختن سلامت روحي، فكري و رواني مخاطب و القاي اين‌ كه در جامعه امنيت وجود ندارد و به دليل سياه ‌‌نمايي وضعيت زنان در جمهوري اسلامي لغو مجوز شد".

زنان

 

 

 

 

 

 

نمي دونم چي بگم والا...

به همين راحتي بستند در مجله اي رو که پس از ۱۶ سال تونسته بود جاي خودشو بين مردمي كه هنوز با خيلي چيزا در مورد حقوق زن مشكل دارن، باز كنه...به همين راحتي.. حتي هنوز كسي نمي دونه كه اين مجله از كدوم مورد بند ۹ ايين نامه مربوط عدول كرده...!

براي اطلاعات بيشتر به اينجا/و  اينجا مراجعه كنيد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:17 توسط میترا فردوسی |