تولد..
بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي /
بي
بيست
پله
در
پايين /
بي هيچ اسمان در بالا / بي نرده بي حفاظ......
تو رمز چشمک گرگ و شبان را دیر فهمیدی؛ همان اول حساب گله روشن بود ....باور کن!
بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي /
بي
بيست
پله
در
پايين /
بي هيچ اسمان در بالا / بي نرده بي حفاظ......
این طاقت که می آ وری از حوصله ام خارج است ؛ دست در دست این برگ ها از شاخه ها جدا می شوم..دست در دست اوند ها از ریشه ها با لا می روم ....
من در خودم وا می دهم ..با نیستی مذاکره می کنم ..این ابتدای همه ی خطاها ی من است که با تو این خیابان شلوغ را قدم نزدم ...دست در دست تو در این کافه ساعت ها ننشسته ام ..برایت از هارت و پورت های بیهوده ام نگفته ام .دلگیر ت نشده ام ..لبریزت نشده ام ....
من آراستگی مخملین و کذایی ساعتی پیش از بارانم.
دلم از این همه ندانم چه کنم ها گرفته است ..ما هیچ چیز نمی دانیم ...ما هیچ هایی خوشحالیم.
مخاطب من سوم شخص جمع است هنوز
هیچ اول شخصی را به دنیای من راه نیست ...
راوی قصه خوابیده و نمی شود بلند تر از این دست هایت را به هم بکوبی ..شادی که شادی ...
شادما نی چیست جر حسی از شعر که باید بلند بلند بخوانیش در خیابان ،که بخوانیش بلند بلند د ر خ یا با ن:
"باور نخواهی کرد در یک ظهر تابستان
در جمعه ای از جمعه های خلوت تهران
یادت مرا در شهر راه انداخته باشد
مثل نسیمی ،جوی آبی ،خیس و سرگردان .....
نمی دانم بهار چه خیری از روز دیده است که تن به شب نمی سپارد ..تمام نمی شود این لعنتی هر چه که صبر می کنم...
هی کش می آید و حریر مهربانی اجباریش را می اندازد روی سرم ...قیافه ی در هم مرا در هم تر می کند !
احتمالا عمری که دارد سپری می شود یا عمری که هم اکنون در حال سپری شدن است ،ارزش این را ندارد که بیش از این عاشقی کنی ..به گفته ی آمار یک سوم عمر ما در پیری می گذرد ...وقت برای گریستن بسیار است..
یادم نمی اید دلخوشی هایم را ...گمشان کرده ام ...زیر این تخت ..پشت چشم های گستاخ کسی ...توی این Word 2007 که دارم سعی می کنم حرفهایم را بکنم توی سرش..
این بهار بی آبرو هم که نمی گذارد ،اَه ه ه ....
دمی تسلیم ..در برابر طبیعت...
به اعتراف حقایق ذهنُ دل من
دو قرص ديگر امشب به قرص هايم اضافه خواهد شد !
پشت به آسمان دراز مي كشم ُ مي انديشم...
ناشران كتب مقدس
به خدا
فرصت تجديد نظر در چاپ ها ي جديد را نمي دهند
وين كفر كهنه
در بازار بورس
چون سيگاري نيمه
در ولع نوسانِ ارقامُ سود هاي كلان
در لحظه مچاله مي شود!
□□□
مقدسين وحشت زده
به سازندگان قبله نماها بدبينانه مي نگرند
و تسكين مي يابند به سكوت مقام هاي ارشد!
بر خورجين خرپا شكسته ي زمين شراوه مي شوند
مردان شكست خورده از الكل در قبيله ي بورس
و زنان چشم مي بندند
در گيج تاب اين رقص پايان ناپذيرِ مرا ببين!
مسيح
همه روزه در هيبتي تازه _
به جرم تحريف كتاب مقدس
بر صليبي مدرن مصلوب مي شود!
مخفي كنار سنگ هاي جيب ويرجينيا وولف!
مخفي ميان پلك هاي بسته ي سيلويا پلات!
اما چه سود
كه ناشران مجهز به اشعه ي مافوق بنفش اند
□□□
آري! قانون اين چنين مي خواهد ؛
تنها كورها حق دارند برگردند
و به پشت سرشان نگاه كنند ....!!
"حسین پناهی"
گاهی گمان می کنم که فکر کردن به یک چیز ، صرفا فکر کردن به اون ( حالا اون چیز هر چیزی می تونه باشه) از هر درخواست و جست و جو ی مستقیمی بهتر عمل می کنه. آره ،می خوام بگم که به جاذبه ایمان دارم. فکر های مکرر من در مورد منشا قدرت خداوند ، در مورد شر و خیر ، شیطان و انسان و... در این چند روز به طور تصادفی منو به سمت کتابی کشوند که تا حالا هم توی خیل کتاب های توی کتابخونه ی پدرم بود و بارها از خوندنش امتناع کرده بودم : "دمیان " اثر هرمان هسه
کتاب رو که باز کردم چشمم به این جمله افتاد:
من فقط می خواستم به آنچه در درون من است جان ببخشم..این کار چرا این همه سخت بود؟!
خندم می گیره که چقدر راحت جواب خیلی از سولاتم رو توش پیدا کردم.
***
نمایشنامه ی تاثیر گذار دیگری رو هم خوندم..:"بیرون پشت در" یا بیرون جلو در"
بیش تر از متن کتاب شخصیت خود بورشرت منو به خودش جذب می کنه..جوانی که در سن ۲۶ سالگی در اثر جراحت درجنگ جهانی دوم مرد و در آن سن و سال کم ،شهرت جهانی پیدا کرده بود. کسی که به جنگ و بازماندگان آن به شیوه ی دیگری می نگرد..
****
دیشب شب شعر طنز! در کرمان با نام محلی "دولَخ" ـ به معنی گرد و خاک کردن ـ برگزار شد.
همه می خندیدند به آن چیزی که مرا به شدت عصبانی کرده بود. کمبود مضمون شاید، و یا شاید نداشتن دغدغه باعث شده بود که در اکثر شعر ها مضامین در سطح گلایه از مادر زن و زن ذلیلی و پرداختن به مسائل بسیار مهمی!! چون :عمل کردن دماغ خانم ها و زن بازی مردان ایرانی و غیره و غیره و غیره باقی بماند. زن گویی ابزار دست شاعران طنز پرداز است و به مذاق همه هم که ظاهرا خوش می آید.!
تنها در این میان عباس صادقی زرینی که از میهمانان تهرانی برنامه بود و از قبل هم با اشعارـ اجتماعی اش آشنا بودم کمی امید وار کننده بود.
اتفاق، اتفاق افتاده بود!
حال، هرکس به سلیقه ی خود چیزی می گوید
و
در تاریکی گم می شود....!
.....................................................................
روز دانشجو : تبریک
همه ی آسیب شناسی هایتان..
من روایت های زیادی هستم از بودن..
***
شعرم نمی آید
همین که به ریش شاعران دیگر بخندم کافی است...
***
سمت بوسه های همیشگی در چند قدمی آشنا ترین چشم ها خداوند م را پیدا خواهم کرد. دین یعنی همین استعاره ی شاعرانه هنگامی که ،
شاهراه اصلی را بسته اند و مجبوری از هرکجای این آب گل آلود که توانستی ماهی بگیری .
***
احترام به قانون تو یعنی فاجعه..
و فاجعه ها را من و زن های دیگر تاریخ ساخته ایم..
***
در خواب هایم دروغ های بزرگی کشف می شود..
راستی ،من زیاد خواب می بینم ، میدانستی؟!
ذهنت را خوب بگرد .در زیر لایه های فراموش شده سالهای دور به دنبال انگیزه ای خاموش بگرد ، تا امروزت به دلیل بگذرد. .زندگی دلیل می خواهد ،همان طور که مرگ /همان طور که عشق/ همان طور که نشستن آرام و طویل من روی همین صندلی های سبز.
تاریخ عوض می شود /تکرار می شود /تکرار می کند/ و تو در حضور دمادم حس مضحکی دیوانه خواهی شد..دوباره عاشق خواهی شد
دست بردار /من به تکرار از این سینما گذشته ام ..و به کرات دیده ام ،هیچ فیلم کوتاهی زندگی بلند مرا کوتاه نمی کند..و هیچ کارگردانی زندگی پر گره ی مرا به تصویر..
من بوده ام همانند اشتباهات دیگر خدا .... دست مرا بگیر..از این حادثه دست آخر برد نخواهم کرد..دستم را بگیر
من خسته ام ...نه ، من بیش از حد انرژی دارم برای خستگی . من بیش از حد برای پختگی انرژی دارم / برای بزرگ شدن ،/ برای درک کردن / برای بودن ...
مرد کنار دستی دارد بلند بلند چیزی را می خواند و آن مرد دیگر شاید یادداشت می کند ...آهان دارند در مورد اصول پست مدرنیسم حرف! می زنند...تکان که می خورد تنش ،پدر بزرگم را یادم می آورد ..بوی خستگی های اورا ..ندانستن ها و نداشتن های او را ..
آنهایی که خود دورند ، به هیچ چیز فکر نمی کنند..
آنهایی که می دانند و فکر می کنند ،با من نیستند.
آنهایی که نمی دانند از همیشه به من نزدیک ترند....
****
![]()
***
لبخندی روی لبهایم نقش می بندد ..جایم را به پیر زنی که ایستاده مقابلم و دوست ندارد بنشیند به زور تعارف می کنم...چشمانم را به راننده ی تاکسی ...اعصابم را به ترافیک و چراغ خوابم را به یک کور ...من حرف های نگفته ام را به همین چنار سرما زده تعارف می کنم.
***
در آنی بر می گردم...به پشت سرم نگاه می کنم...شاید به گذشته و شاید به آینده..راهی که من می روم همان گذشته است.. من سالهاست به آینده پشت کرده ام..
***
شب ها که به سراغ من بیایی دروغ هایم را نوشیده ام و گرم خوابیده ام.روزها که به سراغ من بیایی قرص هایم را خورده ام و بی رگ ترین فرد زمینم..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
امروز اعتماد به نفسم را جا گذاشته ام ...مطمئنا این هوای ابری بر من چیره خواهد شد.