تبليغاتX
...و ناتوانی این دست های سیمانی
ما ملت چمن مصنوعی ایم

خواهان حفظ هرگونه ثبات

از دست کروبی و میر حسین و بقیه هم کاری بر نمی آید

 

///////////////////////////////////////////////////////

 

+  نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:29  توسط میترا فردوسی   | 
تولد..
"شمس لنگرودی"

بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي /

بي

بيست

 پله

 در

 پايين /

بي هيچ اسمان در بالا / بي نرده ‏بي حفاظ......

+  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط میترا فردوسی   | 
سیاه نویس
 

باد کرده چیزی درون من : اندوهی استوار،کودکی ناتمام ِ خام ِ دوست داشتنی ِ دختری که باد کرده چیزی درونش...

***

"حقیقتی که عاری از خودش بود"  در شب سردِ سبزِ کوی دانشگاه مثله شد، و حقیقتی که عاری از خودش بود در دستان باتوم به دست مردی که گیر کرده بود مثل من چیزی در درونش یا در ریشش یا در ریشه اش، خودش را زد به مردم؛ که بدوند که بدود و بروند با هم به کوچه ی "علی چپ" که آنجا راه فراری همیشه باز است...!

و حقیقتی که عاری از خودش بود در پس صدای گرفته ی شاملو

روی پلاکارتی با رنگ سبز

فریاد می زد خود را

در سکوت

همراه با علامت ویکتوری...

 

و حقیقتی که عاری از خودش بود

در گاز اشک اوری که فرو دادیمش در خودمان،

گریه شد ،

اشک  شد و بیرون خزید..

                         ریخت روی آسفالت این خیابان های کودتا گرفته

                                           چرا که جای حقیقتی که عاری از خود است نه درون ماست...    

 

+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:7  توسط میترا فردوسی   | 
 

این طاقت که می آ وری از حوصله ام خارج است ؛ دست در دست این برگ ها از شاخه ها جدا می شوم..دست در دست اوند ها از ریشه ها با لا می روم ....

من در خودم وا می دهم ..با نیستی مذاکره می کنم ..این ابتدای همه ی خطاها ی من است که با تو این خیابان شلوغ را قدم نزدم ...دست در دست تو در این کافه ساعت ها ننشسته ام ..برایت از هارت و پورت های بیهوده ام نگفته ام .دلگیر ت نشده ام ..لبریزت نشده ام ....

من آراستگی مخملین و کذایی ساعتی پیش از بارانم.

 دلم از این همه ندانم چه کنم ها گرفته است ..ما هیچ چیز نمی دانیم ...ما هیچ هایی خوشحالیم.

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط میترا فردوسی   | 
دیر نوشت
 

سرم را بر می گردانم..از پشت این همه دود ودم بلاخره برج میلاد را میبینم..  اندوه پراکنده در هوا را می بلعم به صدای آشنای دور کسی گوش می دهم ..موج سوم   

انتخابات هم الکی الکی در گیرمان کرده است ..دیشب هم که مهندس و حامیانش خوب از بچه ها پذیرایی کردند، نمی دانم چرا یاد این جمله می افتم همش :"اگه می خوای کسی رو خراب کنی بد ازش حمایت کن"  ...شاید حامیان مهندس هم از اون !حامیان بودند!!

***

می رقصم به تمام زبان های دنیا .در شهری که همه در گیر زبانند..یاد می گیرند ..می گویند و می گویند و می خوانند

با زبان ،عشق می ورزند ....شعر می گویند...فکر می کنند..شعار می دهند ..فکر نمی کنند ..شعار می دهند

به آهستگی همه چیز شده است حرف.

***

۱ـشوخی بزرگیست باران وقتی که از پشت پنجره نگاهش کنی .

 ۲ـگول زدند خط های موازی را

 و گرنه

در بی نهایت کسی به کسی نمی رسد!

 

+  نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:37  توسط میترا فردوسی   | 
راوی

مخاطب من سوم شخص جمع است هنوز

هیچ اول شخصی را به دنیای من راه نیست ...

راوی قصه خوابیده و نمی شود بلند تر از این دست هایت را به هم بکوبی ..شادی که شادی ...

شادما نی چیست جر حسی از شعر که باید بلند بلند بخوانیش در خیابان ،که بخوانیش بلند بلند د ر  خ یا با ن:

"باور نخواهی کرد در یک ظهر تابستان

در جمعه ای از جمعه های خلوت تهران

یادت مرا در شهر راه انداخته باشد

مثل نسیمی ،جوی آبی ،خیس و سرگردان .....

نمی دانم بهار چه خیری از روز دیده است که تن به شب نمی سپارد ..تمام نمی شود این لعنتی هر چه که صبر می کنم...

هی کش می آید و حریر مهربانی اجباریش را می اندازد روی سرم ...قیافه ی در هم مرا در هم تر می کند !

احتمالا عمری که دارد سپری می شود یا عمری که هم اکنون در حال سپری شدن است ،ارزش این را ندارد که بیش از این عاشقی کنی ..به گفته ی آمار یک سوم عمر ما در پیری می گذرد ...وقت برای گریستن بسیار است..

یادم نمی اید دلخوشی هایم را ...گمشان کرده ام ...زیر این تخت ..پشت چشم های گستاخ کسی ...توی این Word 2007 که دارم سعی می کنم حرفهایم را بکنم توی سرش..

+  نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:29  توسط میترا فردوسی   | 
 

این بهار بی آبرو هم که نمی گذارد ،اَه ه ه ....

دمی تسلیم ..در برابر طبیعت...

+  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:43  توسط میترا فردوسی   | 
confess

 

به اعتراف حقایق ذهنُ دل من

دو قرص ديگر امشب به قرص هايم اضافه خواهد شد !

پشت به آسمان دراز مي كشم ُ مي انديشم...

ناشران كتب مقدس

به خدا

فرصت تجديد نظر در چاپ ها ي جديد را نمي دهند

وين كفر كهنه

در بازار بورس

چون سيگاري نيمه

   در ولع نوسانِ ارقامُ سود هاي كلان

  در لحظه مچاله مي شود!

     □□□

  مقدسين وحشت زده

به سازندگان قبله نماها بدبينانه مي نگرند

 و تسكين مي يابند به سكوت مقام هاي ارشد!

   بر خورجين خرپا شكسته ي زمين شراوه مي شوند

مردان شكست خورده از الكل در قبيله ي بورس

و زنان چشم مي بندند

 در گيج تاب اين رقص پايان ناپذيرِ مرا ببين!

مسيح

همه روزه در هيبتي تازه _

                      به جرم تحريف كتاب مقدس

    بر صليبي مدرن مصلوب مي شود!

   مخفي كنار سنگ هاي جيب ويرجينيا وولف!

مخفي ميان پلك هاي بسته ي سيلويا پلات!

اما چه سود

كه ناشران مجهز به اشعه ي مافوق بنفش اند

□□□

آري! قانون اين چنين مي خواهد ؛

         تنها كورها حق دارند برگردند

                             و به پشت سرشان نگاه كنند ....!!

          

 "حسین پناهی"                                                        

 

+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط میترا فردوسی   | 
در طول این مدتی که نبودم به خیلی چیز ها فکر کردم .از چرا ها ی خیلی کوچیک شروع شد و به چرا های بزرگ رسید. این چند روز به نظرم تکرار نشدنی می آد ..فکر کردن و خوندن .فرار از فکر کردن به خوندن .فرار از خوندن به پرسه زنی توی شهر .فرار از پرسه زنی به سریال دیدن و خونه ی این و اون رفتن..

گاهی گمان می کنم که فکر کردن به یک چیز ، صرفا فکر کردن به اون  ( حالا اون چیز هر چیزی می تونه باشه) از هر درخواست و جست و جو ی مستقیمی بهتر عمل می کنه. آره ،می خوام بگم که به جاذبه ایمان دارم. فکر های مکرر من در مورد منشا قدرت خداوند ، در مورد شر و خیر ، شیطان و انسان و... در این چند روز به طور تصادفی منو به سمت کتابی کشوند که تا حالا هم توی خیل کتاب های توی کتابخونه ی پدرم بود و بارها از خوندنش امتناع کرده بودم : "دمیان " اثر هرمان هسه

کتاب رو که باز کردم چشمم به این جمله افتاد:

من فقط می خواستم به آنچه در درون من است جان ببخشم..این کار چرا این همه سخت بود؟!

خندم می گیره که چقدر راحت جواب خیلی از سولاتم رو توش پیدا کردم.

***

نمایشنامه ی تاثیر گذار دیگری رو هم خوندم..:"بیرون پشت در" یا بیرون جلو در"

بیش تر از متن کتاب شخصیت خود بورشرت منو به خودش جذب می کنه..جوانی که در سن ۲۶ سالگی در اثر جراحت درجنگ جهانی دوم مرد و در آن سن و سال کم ،شهرت جهانی پیدا کرده بود. کسی که به جنگ و بازماندگان آن به شیوه ی دیگری می نگرد..


****

دیشب شب شعر طنز! در کرمان با نام محلی "دولَخ" ـ به معنی گرد و خاک کردن ـ برگزار شد.

همه می خندیدند به آن چیزی که مرا به شدت عصبانی کرده بود. کمبود مضمون شاید، و یا شاید نداشتن دغدغه باعث شده بود که در اکثر شعر ها مضامین در سطح گلایه از مادر زن و زن ذلیلی و پرداختن به مسائل بسیار مهمی!! چون :عمل کردن دماغ خانم ها و زن بازی مردان ایرانی و غیره و غیره و غیره باقی بماند. زن گویی ابزار دست شاعران طنز پرداز است و به مذاق همه هم که ظاهرا خوش می آید.!

تنها در این میان عباس صادقی زرینی که از میهمانان تهرانی برنامه بود و از قبل هم با اشعارسیاسی ـ اجتماعی اش آشنا بودم کمی امید وار کننده بود.

 

 

+  نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:35  توسط میترا فردوسی   | 
برای 16 آذر
وقتی ما آمدیم

اتفاق، اتفاق افتاده بود!

حال، هرکس به سلیقه ی خود چیزی می گوید

و

در تاریکی گم می شود....!

 

.....................................................................

روز دانشجو : تبریک/تسلیت!

+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:56  توسط میترا فردوسی   |